پورتال رسمی اسبق دانشجویان رشته پزشکی / و حالا جایی برای نوشتن
تک تک لحظه های دردناک را شمرده ام
هزار ترفند دارم
لحظه ها را به ساعت می خوانم
ساعتها را به روز
روزها را به سال
و سالها را یکی در میان
از یاد می برم
تا اعداد کوتاه تر بنمایند
کاش ترفندی می دانستم
برای کوتاه کردن
یک
زندگی
آخر امروز هزار روز است که بی تو ام
شاید هم
امسال
هزار سال
یه روز هوس کردم گوشی تلفن عمومی رو بردارم و همینجوری به بوق آزادش گوش بدم...
به یاد همه روزهایی که پشت کیوسکها با کسی حرف نزدم (آخه اون موقع هنو تلفن همراه ارزون نشده بود و همه نداشتن)
به یاد تمام روزهایی که کسی منتظرم بود و من غرق هنر بودم، به یاد اشتباهی که کرد و نگفت...و به یاد اشتباهی که کردم و از چشماش نخوندم، به یاد قدرت عجیبی که در نقاشی به دست آوردم و قدرت عظیمی که تو عشق در انتظارم هدررفت...، به یاد توانی که امروز دارم و حسرتی که همیشه در کنارمه، کاش پرتره هایی که از اون میکشیدم، به جای تحسین استادا دل اون رو خوش میکرد، کاش ...
بگذریم... روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...
از فروشنده قیمتشو پرسیدم گفت:
اون گل نیست، آینه است...
کلیات عمة النصایح، جلد اوّل، صفحه ی ۷۰۵
زن که باشی ترس های کوچکی داری...
از کوچه های بلند، از غروب های خلوت،
و از خیابان های بدون عابر می ترسی...
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف،
در کوچه پس کوچه ها می چرخند، می ترسی...از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان، جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند!!!!
زن که باشی ترس های کوچکی داری، درست به بزرگی همه بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند...
و همیشه این تویی که مقصری...بیا چشم هایت را زمین بگذار،
دست خالی بجنگیم...